شیخ پیر عبدالله ابرسج کیست؟

شیخ عبدالله ارجستانی معروف به پیر عبدالله

در شمال شرقی روستای ابرسج ودر وادی السلام قدیم روستا آرامگاهی وجود دارد که متعلق به شیخ ابوعبدالله ارجستانی عارف قرن سوم وچهارم هجری میباشد واهالی اعتقاد خاصی به این آرامگاه دارند واز آن کرامات نقل میکنند ودر جوار این عارف بزرگ علمای گرانقدری آرامیده اند ساختمان فعلی این آرامگاه با کمک مردمی وهمت والای آقای حسین ابراهیمی تجدید بنا شده است ودر ذیل به مختصر زندگینامه وحکایات این عارف بزرگ تا جایی که مقدور بوده است می پردازیم:

ابوعبدالله محمّدبن‌ علی‌ معروف‌ به‌ ابوعبدالله داستانی‌ از مشایخ‌ برجسته‌ تصوّف‌ بسطام‌ در سال‌ ۳۵۸ ه ق‌ در روستای‌ داستان۱‌ که‌ یکی‌ از روستاهای‌ قدیم‌ بسطام‌ است‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود.
وی‌ در خرقان‌ و بسطام‌ اقامت‌ داشت‌ و نسبت‌ ارادت‌ وی‌ به‌ سه‌ واسطه‌ به‌ شیخ‌ عمی‌بسطامی‌ برادرزاده سلطان‌ العارفین‌ بایزید بسطامی‌ می‌رسد.
درکتاب دستورالجمهور که اطلاعات محلی آن تا حدقابل ملاحظه ای می تواند مورد استناد قرار گیرد دربارۀ پیرخرقۀ عبدالله داستانی این چنین آمده است :«عمی حسن درزجی بسطامی بود که پیرخرقۀ شیخ المشایخ ابوعبدالله داستانی –قدس الله روحه –بود(ابن خرقانی ۱۳۸۸: ۸۴)

ابوعبدالله در برخی منابع صوفیه به شیخ المشایخ ملقب شده و نام او با این لقب آمده است .فریتس مایر که سال های زیادی از عمر خود را صرف تحقیق و مطالعۀ شرح حال ابوسعید ابوالخیر کرده است با استناد به کتاب ابن رجب تحت عنوان «الذیل علی طبقات الحنابله (۷۳/۱) نوشته است « خلیفه‌ المقتدی‌ لقب‌ شیخ‌ المشایخ‌ را به‌ ابوعبدالله داستانی‌ اعطا کرد»(فریتس مایر ۱۳۷۸: ۴۲)

ابوعبدالله از نزدیکان‌ ابوالحسن‌ خرقانی‌ به‌ شمار می‌رفت‌ و در سفر و حضر با وی‌ بود .زمانی‌ این‌ دو در شهر آمل‌ اقامت‌ داشتند و از مجلس‌ درس‌ ابوالعباس‌ قصاب‌ آملی‌ بهره‌ می‌بردند .
یک‌ روز برای‌ حل‌ مسئله ازلی‌ بودن‌ غم‌ یا شادی‌ که‌ با یکدیگر بحث‌ داشتند ،به‌ نزد ابوالعباس‌قصاب‌ رفتند. شرح‌ این‌ مقالات‌ و طرح‌ پرسش‌ در «اسرارالتوحید» بدین‌ صورت‌ آمده‌ است‌: «شیخ‌ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت‌ قدس‌ الله روحه‌ العزیز که‌ در آن‌ وقت‌ که‌ ما به‌ آمل‌ بودیم‌ ،یک‌ روز پیش‌ شیخ‌ بوالعباس‌ نشسته‌ بودیم‌ دو کس‌ درآمدند و پیش‌ وی‌ بنشستند و گفتند یا شیخ‌ ما را با یکدیگر سخنی‌ می‌رفته‌ است‌ یکی‌ می‌گوید اندوه‌ ازل‌ و ابد تمامتر و و دیگری‌ می‌گوید شادی‌ ازل‌ و ابد تمامتر.

اکنون‌ شیخ‌ چه‌ گوید؟ شیخ‌ بوالعباس‌ دست‌ به‌ روی‌ فرود آورد و گفت‌ :الحمدالله که‌ منزلگاه‌ پسر قصاب‌ نه‌ اندوه‌ است‌ و نه‌ شادی‌. لیس‌ عند ربکم‌صباح‌ و لا مساء. اندوه‌ و شادی‌ صفت‌ توست‌ و هر چه‌ صفت‌ توست‌ محدث‌ است‌ و محدث‌ را به‌ قدیم‌ راه‌ نیست‌. پس‌ گفت‌: پسر قصاب‌ بنده خدا است‌ درامر و نهی‌ و رهی‌ مصطفی است‌ در متابعت‌ سنت‌،اگر کسی‌ دعوی‌ راه‌ جوانمردان‌ می‌کند گواهش‌ این‌ است‌ و این‌ که‌ گفتیم‌ آلت‌ پیر زنان‌ است‌ و لکن‌ مصاف‌ گاه‌ جوانمردان‌ است‌. چون‌ هر دو بیرون‌ شدند گفتیم‌: که‌ این‌ هر دو کی‌ بودند؟ گفت‌: یکی‌ ابوالحسن‌ خرقانی‌ بود و دیگری‌ بوعبدالله داستانی‌.»(منور ۱۳۶۶: ۴۹/۱)

عطار در «تذکره‌ الاولیا» حکایاتی‌ را از ابوعبدالله داستانی‌ و ابوالحسن‌ خرقانی‌ آورده‌ است‌.

حکایت‌ اول‌:

«روزی‌ شیخ‌ المشایخ‌ پیش‌ آمد .طاسی‌ پرآب‌ پیش‌ شیخ‌ نهاده‌ بود .شیخ‌ المشایخ‌ دست‌ در آب‌ کرد و ماهی‌ زنده‌ بیرون‌ آورد شیخ‌ ابوالحسن‌ گفت‌ :از آب‌ ماهی‌ نمودن‌ سهل‌ است‌ ،از آب‌ آتش‌ باید نمودن‌.
شیخ‌المشایخ‌ گفت‌: بیا تا بدین‌ تنور فرو شویم‌ تا زنده‌ کی‌ برآید شیخ‌ گفت‌ یا عبدالله بیا تا به‌ نیستی‌ خود فرو شویم‌ تا به‌ هستی‌ او که‌ برآید. شیخ‌المشایخ‌ دیگر سخن‌ نگفت‌.»(شفیعی کدکنی ۱۳۸۴: ۱۴۰)

در «نامه‌ دانشوران‌» به‌ جای‌ نام‌ شیخ‌ ابوعبدالله ،شیخ‌ المشایخ‌ خرقانی‌ آمده‌ و داستان‌ فوق‌ به‌ صورت‌ دیگری‌ نقل‌ شده‌ است‌: وقتی‌ شیخ‌ المشایخ‌ ماهی‌ بیرون‌ آورد ،خرقانی‌ گفت‌ :اگر ترا کرامتی‌ است‌ ،دیگر باره‌ آن‌ کن‌ که‌ کردی‌. چون‌ شیخ‌ المشایخ‌ دست‌ خویش‌ در آب‌ برد که‌ ماهی‌ دیگر بیرون‌ آورد ،دستش‌ گویی‌ بر آتش‌ خورده‌ بسوخت‌ و خرقانی‌ بگفت‌ به‌ گرد اینگونه‌ اعمال‌ نگرد. بنابر آیه‌ کریمه‌ ان‌ اکرمکم‌ عندالله اتقاکم‌ تقوی‌ را شعار خود قرار ده‌ ترا در نزد خداوند منزلتی‌ باشد.»(شمس العلماو… ۱۲۹۶: ۲۵۱/۴)

حکایت‌ دوم‌:

«نقل‌ است‌ که‌ شیخ‌ المشایخ‌ گفت‌ سی‌ سال‌ است‌ که‌ از بیم‌ شیخ‌ ابوالحسن‌ نخفته‌ام‌ و در هر قدم‌ که‌ پا درنهادم‌ قدم‌ او پیش‌ دیده‌ام‌ تا به‌ جایی‌ که‌ دو سال‌ است‌ تا می‌خواهم‌ در بسطام‌ پیش‌ از او به‌ خاک‌ بایزید رسم‌ ،نمی‌توانم‌ که‌ او از خرقان‌ سه‌ فرسنگ‌ آمده‌ است‌ و پیش‌ از من‌ آنجا رسیده‌ مگر روزی‌ در اثنای‌ سخن‌ شیخ‌ همی‌ گفته‌ است‌ هر که‌ طالب‌ این‌ حدیث‌ است‌ ،قبله‌ جمله‌ این‌ است‌ و اشاره‌ به‌ انگشت‌ کالوج‌ کرد ،چهارانگشت‌ بگرفته‌ و یکی‌ بگشوده‌ .
آن‌ سخن‌ با شیخ‌ المشایخ‌ مگر بگفته‌ بودند او از سر غیرت‌ بگفته‌ است‌ که‌ چون‌ قبله دیگر پدید آمد ما این‌ قبله‌ را راه‌ فروبندیم‌. بعد از آن‌ راه‌ حج‌ بسته‌ آمد که‌ در آن‌ سال‌ هر که‌ رفت‌ به‌ سببی‌ افتاد که‌ بعضی‌ هلاک‌ شدند و بعضی‌ راه‌ بزدند و بعضی‌ ترسیدند تا دیگر سال‌ درویشی‌ شیخ‌ المشایخ‌ را گفت‌ :خلق‌ را از خانه‌ خدا بازداشتن‌ چه‌ معنی‌ دارد؟ تا شیخ‌ المشایخ‌ اشارتی‌ کرد تا راه‌ گشاده‌ شد .بعد از آن‌ درویشی‌ گفت‌ :این‌ بر چه‌ نهیم‌ که‌ آن‌ همه‌ خلق‌ هلاک‌ شدند .گفت‌ :آری‌ جایی‌ که‌ پیلان‌ را به‌ پهلو به‌ هم‌ بسایند سارخکی‌ چند فروشوند پاکی‌ نبود.»(عطار۱۳۴۶: ۱۴۰)

یکی‌ از مجرّب‌ترین‌ شاگردان‌ شیخ‌ ابوعبدالله ،سهلگی‌ بود که‌ مدت‌ طولانی‌ بعد از ابوعبدالله طریقه بایزید را ادامه‌ داد.(میرآقایی ۱۳۸۷: ۷۹-۸۱)
سمعانی‌ تصریح‌ کرده‌ است‌ که‌ سهلگی‌ او را «شیخ‌ المشایخ‌» می‌خوانده‌ است‌ و این‌ سخن‌ سمعانی‌ را تعبیرات‌ سهلگی‌ در کتاب‌ النّورتایید می‌کند. سهلگی‌ در میان‌ مشایخ‌ خویش‌ بیشتر از ابوعبدالله داستانی‌ روایات‌ مربوط‌ به‌ بایزید را نقل‌ می‌کند.

هجویری‌ نویسنده‌ کتاب‌ «کشف‌ المحجوب‌» که‌ از معاصرین‌ ابوعبدالله داستانی‌ بود ،مطالبی‌ را از او از زبان‌ سهلگی‌ شنیده‌ که‌ در کتاب‌ خودش‌آورده‌ است‌ :«ابوعبدالله عالم‌ بود به‌ انواع‌ علوم‌ و سایس‌ و مهذب‌ و از محتشمان‌ درگاه‌ حق‌ بود .
وی‌ را کلام‌ مهذب‌ و اشارات‌ لطیف‌ است‌ و شیخ‌ سهلگی‌ که‌ امام‌ آن‌ دیار بود ،وی‌ را خلقی‌ نیکو بود و من‌ جزوی‌ از انفاس‌ وی‌ را از سهلگی‌ شنیدم‌ و آن‌ سخت‌ عالی‌ و خوش‌ است‌ ،چنانکه‌ گوید :التوحید عنک‌ موجود و انت‌ فی‌ التوحید مفرد مفقود یعنی‌ توحید از تو درست‌ است‌ ،اما تو اندر توحید نادرستی‌ که‌ بر مقتضای‌ حق‌ وی‌ قیام‌ نکنی‌ و کمترین‌ درجه‌ اندر توحید نفی‌ تصرف‌ باشد از تو اندر ملک‌ و اثبات‌ تسلیم‌ تو اندر امور خود مرحق‌ را عزّوجل‌.»( هجویری ۱۳۸۴: ۲۰۵)

هجویری‌ حکایتی‌ نیز از زبان‌ شیخ‌ سهلگی‌ نقل‌ کرده‌ که‌ شیرین‌ است‌ :«شیخ‌ سهلگی‌ گوید وقتی‌ اندر بسطام‌ ملخ‌ آمد و همه درختان‌ و کشتها از کثرت‌ آن‌ سیاه‌ گشت‌ ،مردمان‌ دست‌ به‌ خروش‌ بردند. شیخ‌ ابوعبداللهداستانی‌ مرا گفت‌ :این‌ چه‌ مشغله‌ است‌؟ گفتم‌ ملخ‌ آمده‌ و مردمان‌ بدان‌ رنجه‌ دل‌ می‌باشند .شیخ‌ برخاست‌ و بر بام‌ آمد و روی‌ به‌ آسمان‌ کرد .در حال‌ همه‌ برخاستند و نماز دیگر یکی‌ نمانده‌ بود.»( همان : ۲۲۹)
ابوعبدالله در سن‌ ۵۹ سالگی‌ در ماه‌ رجب‌ سال‌ ۴۱۷ فوت‌ کرد.

حمدالله مستوفی‌ در کتاب‌ «نزهت‌ القلوب‌» مطلبی‌ را درباره‌ مزار ابوعبدالله نوشته‌ که‌ خواندنی‌ است‌ :«در بسطام‌ در مزار شیخ‌ ابوعبدالله بر سر قبر او درخت‌ خشک‌ است‌ .چون‌ از فرزندان‌ آن‌ شیخ‌ یکی‌ را وفات‌ رسد از آن‌ درخت‌ شاخی‌ بشکند ایشان‌ نیز به‌ وصیت‌ گویند که‌ آن‌ درخت‌ در اول‌ عصای‌ پیامبر ما(ص) بوده‌ و نسل‌ به‌ نسل‌ به‌ امام‌ جعفرصادق‌(ع) رسید امام‌ جعفر(ع) به‌ بایزید داد و بایزید وصیت‌ کرد بعد از کمابیش‌ دویست‌ سال‌ از داستان‌ درویشی‌ خیزد و آن‌ عصا را به‌ او دهند چون‌ داستانی‌ به‌ ظهور پیوست‌ آن‌ عصا بدو رسید و به‌ وقت‌ وفاتش‌ به‌ وصیت‌ او در مدفن‌ او پیش‌ سینه‌اش‌ به‌ زمین‌ فرو بردند و درختی‌ شد و شاخه‌ها کشید و در فتنه غز شاخی‌ از او ببریدند آن‌ درخت‌ خشک‌ شد آن‌ کسان‌ که‌ او را بریده‌ بودند اکثر در آن‌ روز هلاک‌ شدند و از آن‌ وقت‌ باز آن‌ درخت‌ را خاصیت‌ موجود است‌ الله اعلم‌.(مستوفی ۱۳۶۲: ۳۷۹)

اعتماد السلطنه‌ در «مطلع‌ الشمس‌» ضمن‌ بازدید از بسطام‌ و ابرسج‌ نوشته‌ است‌ که‌ «بقعه‌ای‌ در طرف‌ شمال‌ شرق‌ ابرسج‌ است‌ که‌ به‌ عقیده اهالی‌ شیخ‌ عبدالله ارجستانی‌ از مشاهیر عرفا در آن‌ مدفون‌ است‌ و کرامات‌ از آن‌ نقل‌ می‌کنند.»(لیمودهی ۱۳۶۱ : ۶۷/۱)

شاید این اشاره ،مربوط به  آرامگاه‌ ‌شیخ‌ عبدالله داستانی‌ باشد و ارجستانی‌ تصحیفی‌ از داستانی‌ باشد و هیمنطور محمد معصوم‌ شیرازی‌ در «طرائق‌ الحقایق‌» به‌ جای‌ عبدالله داستانی‌ ،عبدالله ارجستانی‌ نوشته‌ است‌.(شیرازی ۱۳۳۶: ۵۳۷/۳)
حمدبن‌ محمدبن‌ عبدالکریم‌ قصاب‌ یکی‌ از مشایخ‌ بزرگ‌ قرن‌ چهارم‌ وی‌ مرید محمدبن‌ عبدالله  طبری‌ بود .با این‌ که‌ مردی‌ امی‌ و بی‌سواد بود ،مشکلات‌ عرفانی‌ و معنوی‌ بزرگان‌ عصر خود را حل‌ می‌کرد .

ابوسعیدابوالخیر مرید او بود و از وی‌ خرقه‌ تبرک‌ گرفته‌ است‌ همانگونه‌ که‌ در شرح‌ حال‌ شیخ‌ عبدالله داستانی‌ ذکر شد ،ابوالحسن‌ خرقانی‌ و ابوعبدالله داستانی‌ در آمل‌ به‌ مجلس‌ درس‌ او می‌رفتند.

ابوالعباس‌ گفته‌ بود که‌ «این‌ بازارک‌ ما با خرقان‌ افتد که‌ پس‌ وی‌ با خرقانی‌ گشت‌» این‌ عبارت‌ وصیت‌ مانند در یک‌ تفسیر مفصل‌ قرآن‌ که ‌بخشی‌ از آن‌ را خواجه‌ عبدالله انصاری‌ نوشته‌ ،آمده‌ است‌.( جامی ۱۳۷۰ : ۱۷۶)

محمدمعصوم شیرازی درطرائق الحقایق

وضعیت ژئوپولتیک بسطام چگونه است؟

وضعیت ژئوپولتیک بسطام از نظر موقعیت جغرافیایی و ارتباطی

تقسیمات کشوری ایران به دوره داریوش اول هخامنشی مقارن با قرن پنجم پیش از

میلاد مسیح باز می گردد.

انوشیروان نیز اولین گامی که در تقسیمات کشوری برداشت تقسیم کشور، به چهار ایالت استان بزرگ به شرح زیر بود:

۱٫شرق (خراسان و کرمان)

۲. غرب (عراق و بین النهرین)

٣. شمال (ارمنستان و آذربایجان)

۴. جنوب (فارس و خوزستان).

شاهراه اشکانی از سوی بخش های غربی ابر شهر، خوارنه و مکینه (قومس) و به گفته بطلمیوس سمینه (سمنان) به هیرکانیه می رسید. سمنان احتمالا ایستگاهی میان آپامیه (خوار) و چهار راه هکاتم پولیس (دامغان) بوده است این شهر سلوکی، پارتی، ساسانی، به منزله کلید و مرکز شبکه دفاعی بود. یزدگرد دوم آنجا را پایگاه نیرومند مرزی، در آن گوشه برای جلوگیری از پورشهای غارتگر ساخت. راه از آنجا به قومس از طریق بسطام ادامه می یافت.؟

در گذشته راه هایی که از خراسان و قهستان می گذشت یکی شاهراه بزرگ خراسان بود که . آن طرف بسطام، داخل خاک خراسان می شد و از آن جا تا نیشابور دو شاخه می گشت: راه شمالی یعنی راه کاروانی از بسطام به جاجرم می رفت و جلگه جوین را طی کرده از «از ادوار عاشت و به نیشابور می رسید. تمام این راه را حمدالله مستوفی و قسمتی از آن را اصطخرى و ابن حوقل وصف کرده اند. راه جنوبی که کوتاه تر از راه شمالی بود راه جایاری بود که به نیشابور منتهی می شد این راه از بذش در دو فرسخی بسطام آغاز گردیده از دامنه جبال می گذشت و کویر را در سمت راست می گذراند و به اسد آباد [عباس آباد میامی می رسید، سپس از بهمن آباد یا مزینان عبور می کرد و در آن جا شاخه ای منشعب شده به آزادوار می رفت، اما راه اصلی هم چنان به طرف شرق سیر می کرد و از سبزوار گذشته به نیشابور می رسید. ایالت بسطام و شاهرود از دهملا شروع می شد و به عباس آباد منتهی میشد.؟

راههای مواصلاتی و ارتباطی قدیم شاهرود و منطقه پشت بسطام به مازندران و طبرستان از سه طریق بوده است:

۱- از راه قلعه نوخرقان و غرب روستای ابر به سر کوه و شیرنوا با رباطهای رفاهی بین راه

۲- از راه بالا سر میغان به سیاه مرگو و استان و رحمت آباد و فاضل آباد که راه پیاده و چارپاداری گفته میشود

٣- از راه شاهکوه بالا و چهار باغ به گرگان

راهی از شاهرود به شمال خراسان می رود از طریق بسطام و جاجرم و دره اسفراین، که در قرون وسطی شهری به همین نام در آنجا بوده و راهی جداگانه گرگان را به بسطام مربوط می ساخت. سرانجام راهی از بسطام از طریق جاجرم به سوی سرحدات شمالی خراسان و سواحل اترک و خان نشین های کرد بجنورد و قوچان و دره گز میرود.۴ راه ابریشم معروف که شاهراه ارتباط شرق و غرب ایران از قدیم الایام بوده این جاده از سراسر ایالت قومس و شهرهای سمنان و دامغان و بسطام عبور می کرده است.ه

پس از استقرار مشروطیت در ایران نیز بر اساس قانون تشکیل ایالات و ولایات در سال ۱۳۲۵ هجری قمری)، ایران به چهار ایالت (آذربایجان، کرمان، بلوچستان، فارس و بنادر خراسان و سیستان و چندین ولایت تقسیم گردید. شهرستان های سمنان و دامغان و شاهرود و بخشها و دهستانهای تابعه آن جزء ایالت قومس بوده اند، ولی سپس از نظر تقسیمات کشوری جدید این ایالت به نام «فرمانداری کل سمنان» نامیده شد.

در آبان ماه ۱۳۴۵ شمسی ایران از نظر تقسیمات کشوری به ۱۳ استان و ۸ فرمانداری کل تقسیم شد که مجموعا ۱۴۶ شهرستان داشت و فرمانداری کل سمنان شامل سمنان (مرکز فرمانداری کل)، شاهرود (بسطام و …) و دامغان بوده است.

فرمانداری کل سمنان در حدود ۸۱۵۹۸ کیلومتر مربع مساحت دارد و بین ۳۴ درجه و ۱۷ دقیقه تا ۳۷ درجه و ۲۰ دقیقه عرض شمالی و ۵۲ درجه و ۴۷ دقیقه تا ۵۷ درجه و ۱۰ دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار گرفته است.

استان سمنان در سال ۱۳۸۵، دامغان ۲ بخش و ۳ شهر، سمنان ۳ بخش و ۴ شهر، شاهرود ۴ بخش و ۶ شهر، گرمسار ۳ بخش و ۳ شهر داشته است.

مساحت استان سمنان ۹۷۴۹۱ کیلومتر مربع و ۵٫۹۹درصد مساحت کل کشور را داشته است. استان سمنان هم اکنون (۱۳۹۴) دارای ۸ شهرستان، ۲۰ شهر، ۱۵ بخش و ۳۱ دهستان است.

استان سمنان در دامنه های جنوبی سلسله جبال البرز واقع شده، که ارتفاع آن از شمال به جنوب کاسته شده و بالاخره به دشت کویر ختم می شود. شهرستان های تابعه این استان عبارت است از: گرمسار، دامغان، سمنان، شاهرود، میامی، سرخه، مهدی شهر و آرادان.

 

منطقه خوش ییلاق ، درخت کهن سال اورس

 

تک درخت کهن سال اورس (ارس) نشان از گذشته با شکوه منطقه ی خوش ییلاق دارد.
در جایی که ارتفاعش انبوه دسته های شکار قوچ و میش ، کل و بز به سر می برند و غنی ترین منطقه ایران از این حیث محسوب میشود.